Friday, November 16, 2007


چند روز پیش در یک سمینار آموزشی شرکت کردم..
این سمینار را یک کمپانی بزرگ دارویی برگزار کرده بود و نماینده ی شعبه ی کانادایش هم که خانمی ست بسیار برازنده و البته بسیارهم تحصیل کرده که چندین مدرک دکترا در بیوشیمی دارویی و پزشکی طبیعی و هزارتا چیز دیگر دارد دبیر سمینار بود و در مورد مسمومیت با فلزات و بیماریهای ناشی از آن و نحوه ی سم زدایی و آزمایشات لازم برای آنها و این چیزها توضیح می داد..

طبق اطلاعات داده شده در این سمینار جویدن غذا با هر دندانی که با آملگام (همین جیوه ی خاکستری رنگ که برای پر کردن دندان بکار میرود) پر می شود در هر ده دقیقه 4 میکرو گرم جیوه ی سمی وارد بدن ما میکند! و میزان 400 میکروگرم جیوه در بدن مساوی است با صدمات جدی مغزی و 750 میکرو گرمش یعنی ته از کار افتادگی کلیه ها و کبد و مغز و همه جا!
و لازم است همین جا این را هم اضافه کنم که هر روت کانال یا عصب کشی.. یعنی ایجاد یک منبع عقونی دائمی در بدن چون مویرگهای بسیار بسیار بسیار ریز دندان را نمیشود در محل روت کانال کاملا از بین برد ..
خلاصه تا همین جای سمینار که من قطعا بایستی دار فانی را سالها پیش وداع گفته باشم.. با 17 دندان پر کرده با آملگام غلیظ و کیفیت بالا!و 10 دندان روت کانال شده ی حسابی!
به قول اینجایی ها
good to know
البته!

از اینها که بگذریم مطلبی که بیش از همه چیز مرا تحت تاثیر فرار داد و حسابی دانش علمی پزشکی ام را متحول کرد این بود که این خانوم دکتر در میان صحبتهایش اشاره کرد که غده تیروئید و مغز دو عضو ی هستند که زود تر و بیشتردر گیر مسمومیت با آملگام می شوند.. - نکته ی مهم و متحول کننده اینجاست -که علت این مطلب این است ک فاصله ی دهان با غده تیروئید و و همچنین مغز کمتر از یک وجب است!!! و با دست فاصله را به ما آدمهای نادان ومشتاق علم نشان داد و گفت.. ببینید حتی کمتر از یک وجب! برای همین مسمومیت زود تر به این دو عضو می رسد!!!
دیدید که علم پزشکی شما هم همین الان متحول شد !!!
پس به این ترتیب این قهوه ای که من الان دارم سر میکشم اول باید از دماغ و گوشم بیرون بزند !! نه؟؟
و جالب است بدانید همه ی آدمهای شرکت کننده در سمیناریا دکتر بودند یا دارو ساز ..با صد تا حروف اختصاری جلوی اسمشان..
و همه شان هم مثل بز سرشان را با شنیدن این مطالب به تایید تکان میدادند!!
و من نیز هم
البته
................................


اینجا را هم ببینید



Wednesday, November 14, 2007

هزار و يك هوس

آنتوان چخوف

برج يك صدوچهل وشش راهب مقدس زنگ نيمه شب را نواخت. من بر خود لرزيدم. وقت اش رسيده بود. بي اختيار و با دست لرزان دست تئودور را گرفتم و با او به خيابان رفتم. آسمان سياه بود، به سياهى مركب چاپ.
همه جا تاريك بود، همچون داخل كلاهي كه بر سر است.
شب تيره چون روز است در پوست گردو.
بالاپوشي بر خود پوشانديم و راه افتاديم. باد شديد تا مغز استخوان مي خليد و مي گذشت. باد و برف_ اين برادران نم ناك_ سخت بر چهره مان مي كوفتند.
آذرخش, به رغم زمستان, از همه سو آسمان را شيار مي كرد. ُتندر، هم گام هراس افزا و پرشكوه آذرخش زيباي هم چون مژه برهم زدن چشمان آبي و تيزتك چون گذر انديشه، لرزشي رعب آوربر فضا افگنده بود.
گوش هاي تئودور از برق ميدرخشيد. چراغ هاي اِلماي مقدس بر فراز سرمان چشمك مي زد.
به بالا نگريستم و بر خود لرزيدم.
كيست آن كه در برابر شكوه طبيعت بر خود نلرزد؟
چند شهاب پْرفروغ بر آسمان در پرواز بود. شمردنشان را آغاز كردم و تا بيست و هشت رسيدم.
به تئودور كه نشانشان دادم، رنگ پريده هم چون َتنديسي از مرمر كارّار، زير لب گفت:
«نشان خوبي نيست »
باد مي ناليد و زوزه مي كشيد و شيون مي كرد… ناله ي باد ناليدن وجداني است غرقه درجنايات بسيار.
در كنارمان خانه يي هشت َاشكوبه با غرشي رعدآسا فرو ريخت و آتش گرفت. صداي ناله هايي را كه از آ نجا مي آمد مي شنيدم. ولي آن را كه خود صدها سراي سوزان در سينه دارد ازيك خانه ي آتش گرفته چه باك؟
جايي در فضا صداي غم گرفته و آرام و يك نواخت ناقوسي برخاست.
انقلابي جوى به پا بود، پنداري نيروهايي ناشناخته بر همآهنگي وهم انگيز كائنات كارمي كردند.
كيستند اين نيروها، چيستند؟ آيا چیستی شان روزي بر انسان آشكار خواهد شد؟
چه آرزوي خوفناك و جسورانه يي! ! !
ُ درشکه چی را صدا زديم. سوار شديم و به سرعت به راه افتاديم.درشکه چی خود باد را برادر است.
به سرعت مي رانديم، چنان چون انديشه يي بي پروا در پيچ وخم پُررمزوراز مغز.
كيسه يي پول زر در كف درشکه چی گذاشتم. زربه ياري تازيانه آمد تا تندي گام هاي اسب را دوچندان كند.
تئودور ناليد كه:
آنتونيو، مرا به كجا مي بري؟ نگاهي شرارت بار داري… در چشمان سياه ات درخشش دوزخ مي بينم… ترس دارم…

ترسوي بي نوا! به سكوتم ادامه دادم.
این او را دوست مي داشت و او به اين دل باخته بود …
پس من كه
او را از جان خود بيش تر دوست مي دارم بايد این را بكشم. او را دوست مي دارم و از این بيزار ام.
این بايد در چنين شب وحشت باري بميرد و با مرگ خويش تاوان عشق اش را بپردازد.
در سراپاي وجودم عشق و كين مي جوشيد. اين دو طبيعت ثانوى من شده بود.
اين دو خواهر با هم زيستي در يك كالبد هستي را به تاراج مي دهند: آري، اينان تاراج گران روح اند.
كالسكه كه به هدف رسيد به درشکه چی گفتم:- ايست!
من و تئودور پياده شديم. ماه از پشت ابرهاي سياه با نگاهي سرد نظاره مان مي كرد.
ماه نظاره گر بي احساس و خاموش لحظه هاي شيرين عشق و كين است.
اينك او بايستي شاهد مرگ يكي از ما باشد.
روبه روي مان ورطه يي بود، پرتگاهي پرت و بي بُن هم چون بشكه ي دختران بزه كار داناي بر لبه ي دهانه ي آتش فشاني خاموش ايستاده بوديم.
افسانه هاي خوفناكي درباره ي اين آتشفشان در ميان مردم جارى است.
با حركتي كه به زانو ام دادم تئودور در آن پرت گاه مخوف به پرواز در آمد.
دهانه ي آتش فشان دهان زمين است.
_ لعنتي!!! اين بود پاسخ تئودور به لعنتي كه فرستادم.
چه تصوير باعظمت و شكوه مند وآموزنده يي_ شوهري نيرومند كه دشمن خود را به خاطر چشمان زيباي زني در دهانه ي آتش فشان سرنگون مي كند!
افسوس كه جاي گدازه خالي است!
و اما درشکه چی. درشکه چی مجسمه يي است از جهالت كه دست تقدير ساخته است. نابود باد كهنه پرستي!
درشکه چی هم به دنبال تئودور روانه شد.
احساس كردم كه در سينه ام جز عشق نمانده است.
چهره برزمين نهاده از فرط هيجان گريستم.
اشك هيجان محصول عكس العملي است كه از اعماق قلب عاشق مايه ميگيرد.
اسب ها شيهه ي شادمانه يي سر دادند.
انسان نبودن چه مرارتي است!
اززنده گى حيوانى پُررنج آزادشان كردم. كشتمشان!
مرگ, هم زنجير است هم آزادي از زنجير.

به مهمان خانه ي« اسب آبى بنفش » رفتم و پنج جام شراب ناب نوشيدم.

سه ساعت پس از قتل بر در خانه اش ايستاده بودم.
دشنه، اين دوست مرگ، از روي جنازه ها راه رسيدن من به آستانه ي او را گشوده بود.
گوش ايستادم. نخفته بود. آرزويي داشت.
گوش فرا دادم. ساكت بود. سكوت اش چهار ساعت ادامه يافت.
براي عاشق چهار ساعت چهار قرن نوزدهم است!
بالاخره خدمتكار را صدا كرد. او از كنار من گذشت. نگاهي دوزخى بر او افكندم.
متوجه نگاه ام كه شد عقل اش زايل گشت. من هم كشتم اش.
مردن بس بهتر از زندگي ي عاري از عقل است.
او فرياد زد:
_ آنت! تئودور چرا نمي آيد؟ دل ام را غم گرفته است. دل ام گواهى بدي مي دهد. آهاي آنت! برو دنبال اش. حتمًا الآن با آن آنتونيوي خدانشناس نكره مشغول عياشى است!… خداي من، كه را مي بينم؟ آنتونيو!
به سوي او رفتم. رنگ اش پريد… از وحشت فرياد كشيد: «! دور شويد »
و خطوط زيبا و نجيب چهره اش از وحشت ديگرگون شد.
نگاه اش كردم. نگاه شمشير روح است.
لرزه بر اندام اش افتاد.
در نگاه ام همه چيز را خوانده بود: هم مرگ تئودور را، هم آن اشتياق شيطانى را، هم هزار آرزوي انسانى را…
جبروتي داشتم. برق در چشمان ام مي درخشيد. موهاي ام راست ايستاده بود. در برابر خود ديوي مي ديد با كالبد زمينى.
مي ديدم كه دارد عاشق ام مي شود.
چهار ساعت در سكوتي مرگ بار به تبادل نگاه گذشت.
رعد كه غريد خود را به سينه ام آويخت. سينه ي مرد باروي قلعه ي زن است.
او را در آغوش خويش فشردم. هر دو فرياد زديم. استخوان هاي اش به صدا در آمد. جريان برق از پيكرهامان گذر كرد. بوسه يي آتشين و…
در وجود من ديو را يافت و عاشق اش شد.
دلم مي خواست كه در وجودم فرشته مي يافت وعاشق اش مي شد.
گفتم: _ يك ونيم ميليون فرانك به فقرا خواهم بخشيد!
و او در وجودم فرشته را يافت و عاشق اش شد و گريست. من هم گريستم. چه اشك هايي!!!
يك ماه بعد در كليساي سن تيتا و گورتزيا ازدواج باشكوهي برپا شد. من با او ازدواج كردم. او هم با من ازدواج كرد و از من خواست تا دشمنان خويش را كه قبلا كشته بودم ببخشم.
من هم بخشيدم.
همراه زن جوان ام به آمريكا رفتم.
زن جوان عاشق همسر خود فرشته يي بود درجنگل هاي بكر آمريكا، فرشته يي كه شير و ببر در برابرش زانو مي زدند.
من ببري جوان بودم.
سه سال پس از ازدواج مان سام پير براي ما پسركي مووِزوِزى آورد.
پسرك بيش از آن كه شبيه من باشد به مادرش مي مانست.
اين امر خشم مرا برانگيخت.
ديشب دومين پسرمان تولد يافت…
و من از فرط شادي خود را حلق آويز كردم…
دومين پسرم دست اش را به سوي خوانند گان دراز مي كند و مي خواهد كه حرف هاي باباجان اش را باور نكنند، زيرا كه باباجان اش نه تنها بچه، كه حتا زن هم نداشت. باباجان اش از ازدواج مثل آتش مي ترسيد.
پسرك من دروغ نمي گويد. او پسر خوبي است.
حرف اش را باور كنيد. سن كودكى سن مقدسي است.
اين ها هر گز اتفاق نيافتاد…
شب به خير

..............................

Tuesday, November 13, 2007

در مسیر خیابان کالج به سمت غرب باید سوار اتوبوس های برقی که روی ریل حرکت میکنند بشوم به نطر من یکی از کند ترین و پرماجرا ترین وسیله ی نقلیه ی عمومی اینجاست..بر خلاف اتوبوس ها که تقریبا همیشه سر وقت و منظم میایند و میروند.. این "استریت کار" ها همیشه دیر و زود دارند... گاهی دو سه تاشان پشت هم روی ریل ردیف می شوند.. گاهی هم صد ساعت باید بایستی تا سر و کله ی یکی شان پیدا شود ...یکی از نکته های با مزه و جالبش این است که برای عوض کردن مسیر.. راننده وسط خیابان! (ریل ها از وسط خیابان کشیده شده اند) با یک میله ی فلزی از اتوبوس پیاده می شود و میرود جلوی اتوبوس و میله را روی ریل میاندازد و خط را عوض میکند..در قرن بیست و یک دیدن یک چنین صحنه ای یک اتفاق تاریخی است! گاهی وقتها هم می شود وسط مسیر یکهو راننده اعلام میکند از ایستگاه بعدی مسیرش عوض میشود!! و همه باید پیاده شوند و با ماشین بعدی بروند..
اگر در این مواقع آدم عصبانی ای که زیر لب غر میزند و بد و بیراه میگوید ببینید شک نکنید که یکی از هموطنان خودمان است!! بقیه این اتفاق را یک مطلب معمولی می بینند انگار.. فقط گوشی های موبایلشان را بر میدارند و با حالتی بسیار مثبت ! تاخیر شان را به مقصد اعلام میکنند.. و ما همچنان تا آمدن اتوبوس بعدی زیر لب غر میزنیم!!
در این مسیر راننده ای هست که عادت جالبی دارد.. غلط نکنم قبلا خلبان هواپیما بوده.. مدام در میکروفونش برای مسافرین حرف میزند.. از جاذبه های توریستی و کوچه هایی که در مسیر است تعریف میکند.. درجه ی هوا را میگوید.. ساعت را اعلام میکند..از مد لباس مردم توی خیابان میگوید! جک تعریف میکند..
حالا اگر به مسافرین نگاه کنید فقط ایرانی ها هستند که لبخند میزنند! بقیه مثل چوب خشک نشسته اند و بیرون را نگاه میکنند یا مجله میخوانند..

دنیای غریبی ست ..نه؟


.............................


Monday, November 12, 2007

این به حق بهترین فیلمی ست که تازگی ها دیده ام....آدم را مثل شخصیت هایش دیوانه میکند
واز آن بدتر!!! واقعیت را با طعم تلخ طنزی دلنشین چنان به خورد آدم میدهد که نگو و نپرس
یک وب سایت میشناسم که میشود ازآنجا کتابهای خوب را دست دوم یا نو به قیمت حراج خرید..همین امروز بدون معطلی کتابش را سفارش دادم


Dr. Finch: Everyone! Come quickly! Wake up! Wake up! A miracle! A miracle! A miracle has occured!
Agnes Finch: What're you looking at?
Natalie: Dad's morning shit.
Dr. Finch: See? See how the duplicoil is breaking out of the surface of the water? Holy Father.
Agnes Finch: Doctor, let me draw you a nice bath.
Dr. Finch: Agnes, go get a shoehorn. A shoehorn, Agnes.
Hope: But what does it mean, Dad?
Dr. Finch: It means our financial situation is turning around. It means things are looking upward. Literally, the shit is pointing out of the pot! Towards Heaven, to God. My turd is a direct communication from the Holy Father.
Dr. Finch: No, no, no, no, children. No. Laugh. Laugh! God is... He is the funniest man in the universe. Agnes, I want you to carefully remove this, take it outside, and let it dry in the sun. We're starting a shrine, Agnes. A shrine. Hope, let's prepare.

Monday, November 05, 2007


اینجا انگار همان پنجره ی آشپزخانه ی خانه ی کلاریس باشد رو به نگاه امیل.. در کتاب چراغها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد


"چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمی پرسید تو چه می خواهی؟
جواب دادم میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم..میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم ....
ور ایرادگیرذهنم مچم را گرفت:
تنها باشی؟؟ یا با کسی حرف بزنی؟ "
خطی از کتاب




...................................


Saturday, November 03, 2007


این را سال پیش نوشته بودم.. در چشن دو سالگی! خواندمش.. حرفهای دیروزم را هم .. خنده ام گرفت.. بی اختیار شعر فروغ بر زبانم نشست که :
نگاه کن..
ای داد! نکند!! تو پیش نرفتی؟ تو فرو رفتی!؟

................



سالها گذشته اند و چیزهایی هست که تو پشت سر گذاشته ای..اتفاقها ..رابطه ها خاطره ها و یادهایی که پشت سر تو می آیند با تو. سرکه بر میگردانی تا باز هم ببینی شان ..تا تکرارشان کنی ..چون اشباحی که از نور می گریزند در بعد زمان ناپدید میشوند.. آنجا که ترا دیگر دسترسی به آنها نیست
.....
آینه ای هست یزرگ. در چهار چوب مسی انگار....بلند و عریض.
رازی ست در این آینه
باید روبروی آینه بایستی..خودت را تمام قد ببینی و تمام اطاق را و هر آنچه پشت سر توست در اطاق
بی آنکه سر بر گردانی همه چیز آنجاست روبروی تو
باید برای چند لحظه بی حرکت بمانی بی پلک زدنی
حالا
همه ی آن چیزها که پشت سر تواند در قاب آینه گیر می افتند.. حالا گذشته و حال را با هم رو در رو کرده ای
.......
من روبروی آینه ام
همه را می بینم ..دو سال پیش را..از آن هم پیشتر را
دوستانم را این گوشه و آن گوشه.. تو را و او را
خیابانهای رسیدن و کوچه های جدایی.. خانه ها و آدمها.. بوی آشنای دیروز
صدای سه تار و دف
نینای کوچک.. نینای بزرگ.. نینای شاد و نینای غمگین
سنگینی نگاه ها می آیند و فشار حرفها و هجوم فکرها
باران روزسیزده فروردین و سوسکهای تابستان.. خش خش برگهای پاییز پارک شفق..و زمستان چیتگر
در واحدی از زمان که نمیدانم چقدر است.. من در این دالان مجازی گم میشوم
انگار عروسک خیمه شب بازی .. که خدایش راه می برد
.......
من روبروی آینه ام
خودم را می بینم
همان نینای کوچک.. نینای بزرگ.. نینای شاد و نینای غمگین
به چشمهایم نگاه میکنم
آینه ای دیگر است این انگار
مرا به جایی می برد که نمیدانم کجاست
آینده ای ..غیر منتظره هایی که نیامده اند و هنوز سایه اند
خاطره هایی که چون روح های سرگردان منتظر کالبدی زمینی اند
فصل هایی دیگر.. آدمها و نغمه هایی دیگر.. بوی غریب فردا
سبکی و پرواز
انگار خدایی که تقدیرش را خود رقم می زند

گذشته را در قاب زندانی کرده ام و آینده را در چشمانم پرواز میدهم
حالا
من
دانستم راز آینه را

...............................................

اگر بهای زندگی را به قیمتش بپردازی.. ارزشی تر به زندگی نگاه میکنی
این را اینجا یاد گرفتم.. پس از دو سال

و هنوز به آن فکر میکنم
پس از سه سال







Thursday, November 01, 2007



و عشق ِ سُرخ ِ يک زهر
در بلور ِ قلب ِ يک جام

و کش‌وقوس ِ يک انتظار
در خميازه‌ي ِ يک اقدام

و ناز ِ گلوگاه ِ رقص ِ تو
بر دلداده‌گي‌ي ِ خنجر ِ من...

و تو خاموشي کرده‌اي پيشه
من سماجت،

تو يک‌چند

من هميشه.

و لاک ِ خون ِ يک امضا......
که به نامه‌ي ِ هر نياز ِ من...
زنگار مي‌بندد

و قطره‌قطره‌هاي ِ خون ِ من
که در گلوي ِ مسلول ِ يک عشق...مي‌خندد


و خداي ِ يک عشق
خداي ِ يک سماجت
که سحرگاه ِ آفرينش ِ شب ِ يک کامکاري....مي‌ميرد


[ از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش
با دهان ِ خونين ِ يک زخم

بوسه‌ئي گرم مي‌گيرد
:

« ــ اوه، مخلوق ِ من!
بازهم، مخلوق من

باز هم
مي‌ميرد ]!



و تلاش ِ عشق ِ او
در لبان ِ شيرين ِ کودک ِ من
مي‌خندد
فردا

و از قلب ِ زلال ِ يک جام
که زهر سرخ یک عشق را در آن نوشیده ام



و از خميازه‌ي ِ يک اقدام
که در کش‌وقوس ِ انتظار ِ آن مرده‌ام
و از دل‌داده‌گي‌ي ِ خنجر ِ خود
که بر نازگاه ِ گلوي ِ رقص‌ات نهاده‌ام
واز سماجت ِ يک الماس
که بر سکوت ِ بلورين ِ تو مي‌کشم


به گوش ِ کودک‌ام گوش‌وار مي‌آويزم!


و به‌سان ِ تصوير ِ سرگردان ِ يک قطره باران
که در آئينه‌ي ِ گريزان ِ شط مي‌گريزد،
عشق‌ام را بلع ِ قلب ِ تو مي‌کنم:
عشق ِ سرخي را که نوشيده‌ام در جام ِ يک قلب که در آن ديده‌ام گردشِ
مغرور ِ ماهي‌ي ِ مرگ ِ تن‌ام را که بوسه‌ي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خون‌آلود ِ زخم‌اش از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش


و چون سماجت ِ يک خداوند

خواهد مُرد سرانجام
در بازپسين دَم ِ شب ِ آفرينش ِ يک کام،


و عشق ِ مرا که تمامي‌ي ِ روح ِ
اوست
چون سايه‌ي ِ سرگردان ِ هيکلي ناشناس خواهد بلعيد
گرسنه‌گي‌ي ِ آينه‌ي ِ قلب ِ تو!



و اگر نشنوي به تو خواهم شنواند
حماسه‌ي ِ سماجت ِ عاشق‌ات را زير ِ پنجره‌ي ِ مشبک ِ تاريک ِ بلند که
در غريو ِ قلب‌اش زمزمه مي‌کند:

«ــ شوکران ِ عشق ِ تو که در جام ِ قلب ِ خود نوشيده‌ام

خواهدم کُشت.
و آتش ِ اين‌همه حرف در گلوي‌ام

که براي ِ برافروختن ِ ستاره‌گان ِ هزار عشق فزون است

در ناشنوائي‌ي ِ گوش ِ تو

خفه‌ام خواهد کرد
!»

شاملو

..................................

فرداست روزی که سه ساله میشود این سفر نامه ی غربت من!
فرداست که جشن می گیریم فرار با افتخارم را !
فرداست که قرار است روزشماری کنم برای ایستادن زیر تصویر قاب شده ی مضحک ملکه با آن لباس گل منگلی و لبخند مصنوعی اش. و به سر مبارکش قسم یاد کنم که شهروند کانادایی شدن من فقط و فقط بخاطر علاقه ی قلبی من به این سرزمین است و نه اصلا و ابدا و خدای نکرده به خاطر داشتن دفترچه ای که راه را برای فرارهای من هموار تر میکند!
به یادت هزار بار میخوانم این عاشقانه ی تلخ شاملو را.. فکر میکنم از عشق چه دورم این روزها.
و این راز دردناک را به تو میگویم اگر که بخوانیش :

انگار عشق‌ام را بلع ِ قلب ِ تو کرده ام:
عشق ِ سرخي را که نوشيده‌ام در جام ِ يک قلب که در آن ديده‌ام گردشِ
مغرور ِ ماهي‌ي ِ مرگ ِ تن‌ام را که بوسه‌ي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خون‌آلود ِ زخم‌اش از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش


و..انگار چون سماجت ِ يک خداوند

لا به لای همان خاطرات سالهاست که مرده ام....



Wednesday, October 31, 2007


مریم دوست همیشه با من دوران راهنمایی و دبیرستان بود
از آن دوست ها که هر کاری میخواهی بکنی باید با او بکنی
از آن دوست ها که یکهو در دل مامان و بابا جا باز میکنند و اجازه ی ورود میگیرند و بعد از آن با آوردن اسم رمز" مریم ".. همه چیز و همه کار مجاز میشود
و این برای عنان گسیخته ای مثل من کم موهبتی نبود
جمله ی من این بود: دلم می خواهد یه کار هیجان انگیز یواشکی بکنیم!! و بعد با تایید مریم! بساطش جور میشد
یکی از کارهای یواشکی ما این بود که سر ایستگاه اتوبوس خودمان پیاده نشویم! همینطور با اتوبوس برویم ببینیم چه میشود!!! و سر از چه جاهایی در میاوردیم
کار یواشکی دیگر پیدا کردن آدرس و محل زندگی آدمهای معروف سینمایی آن موقع بود!! مثلا یادم هست خانه ی بهرام بیضایی را که پیدا کرده بودیم.. یک روز کلاس زبان نرفتیم و روبروی خانه اش انقدر ایستادیم تا بلکه ببینیمش که نشد! همانجا با هم نمایشنامه ی مرگ یزدگردش را بلند بلند میخواندیم و تمرین بازیگری میکردیم! بلکه ما را دید و خواست با ما حرف بزند! نمی بایست بی تجربه و بی سواد جلوه کنیم که
یکبار هم با بساط نعلبکی و کاغذ ..روح مرحوم داستایوفسکی را اظهار کردیم! و از او چند جمله ی ادبی پرسیدیم! یادم هست مریم برای تایید وجود روح داستایوفسکی از او پرسید فئودور! اگر خودت هستی یک جمله ی آشنا بگو! و بعد روی کاغذ حروف چرخیدند که: آلیوشا! دروغ تو را بیچاره خواهد کرد! و من و مریم در حالیکه آب دهانمان را با ترس قورت می دادیم با هم گفتیم... وااای! برادران کارامازوف
خلاصه.. این کارهای یواشکی حکایت مفصلی دارد...
.........................

این روزهای ابری دل گرفته ..روی خاک سرزمینی که نقشی از من ندارد..روزهایی ست که دلم لک زده برای یک کارهیجان انگیز یواشکی ..یک دوست قدیمی سراغ ندارید؟



Friday, October 26, 2007


آدمهای هورمونی
آدمهایی بر منطق چند میکرو گرم از یک فرمول شیمیایی کمتر یا بیشتر ..
آدمهای چند هزارم ثانیه از یک پالس سلول عصبی

...............

آدمهای
آدرنالین
خشونت.. فریاد
آدمهای خنده های عصبی در صورتهای پر خون
آدمهای سرعت .. هیجان مردن
آدمهای واکنش های غلط و قاطع
آدمهای یکبار فرصت برای همیشه...

آدمهای
سروتونین
شعف.. شور و لذت
آدمهای شاد.. لبخندهای صبجگاهی بر پنجره های باز
آدمهای بلیط برنامه های کمدی
بی واکنش
آدمهای همیشه فرصت بیشتر...

آدمهای
کورتیزول
سکوت.. تنش.. اضطراب
آدمهای غصه های طولانی.. اشکهای بی صدا
آدمهای رژیم های لاغری و شکلات
آدمهای فرار..
آدم های فرصت های هیچ وقت....

آدمهای
تیروئید زیاد
کار..کار..کار
دویدن و بیداری
آدمهای منطق های دو بعلاوه ی دو
آدمهای نطم و قهوه ی تلخ
آدمهای بحث های طولانی
آدمهای فرصت های از دست رفته....

آدمهای تیروئید کم
کند..خواب.. خسته
نفس های شمرده.. دستهای خیس
آدمهای خوش صحبت و نگاه های گرم
آدمهای غذاهای خانگی
آدمهای واکنش های بی دردسر
آدمهای قرصتهای خوب گذشته...


آدمهای
دوره های ماهیانه
شاد.. غمگین
عاشق..فارغ
انرژی و خستگی
آدمهای رفتارهای غیر قابل پیش بینی
آدمهای فیلمهای سیاه و سفید فرانسوی
بی تکلیف
واکنش های لحظه ای
آدمهای فرصتهای دیگران...

...........................................

زندگی های هورمونی
احساس های هورمونی
قتل های هورمونی
عشق های هورمونی
آ
د
م
های هورمونی

....................................
......



Thursday, October 25, 2007

نه! من هیچ چیز ندارم
هیچ چیز نمیخواهم داشته باشم ..نه نگاه پر از نیاز این موجود کوچک نحیف بدون اسم را.. نه محبتهای بی دریغ تو را که زیر سنگینی حجمشان له میشوم.. از داشتن و داشته شدن می ترسم
نداشتن سبکم میکند
اینطور نبودم ! اینطور شده ام! چیزی ازمن در آن روزها و آن سالها که تمرین نداشتن میکردم جایی جا مانده! چنان به نبودنش خو کرده ام که شاید بگویم در این حفره ی خالی است که براحتی نفس میکشم..نفسی از سر راحتی.. نفسی بی وزن و سبک.. یک نفس بدون ترس در حیاط آن طرف میله های بلند دلبستگی و وابستگی
چه تلخ شده ام من
عشق دیگر صورتی نیست.. دوست داشتن هم آبی نیست دیگر
فرمزتیره و رنگ زیتون..نارنجی چرک که رنگ آجرهاست و رنگ خاک بیشترعریانی روحم را می پوشانند ..
میخواهم این سگ توله ی کوچک را که با عشق به من هدیه کرده ای پس بفرستی. حضورش ..نگاه نیازمندش.. این که دوست دارد و باید هر جا که میخواهد بخورد و کثیف کاری کند و من که مجبورم احمقانه دماغ کوچکش را روی کثیفی ها بگیرم و دعوایش کنم و ببرمش به زورسفره ی مسخره پلاستیکی را نشانش بدهم و بگویم اینجا! اینجا فقط اجازه داری! قلبم را می فشرد!
اینکه تا دیروز قسمتی از مسیر آمدن به خانه - تنها زمان تنهایی من با خودم- را پیاده و سرگردان و بی هدف در خیابان میگذراندم به این تبدیل شده که صد بار به ساعتم نگاه کنم و ترس بی آب و غذاییش.. ترس تنها ماندنش و غصه دار شدنش..ریخت و پاش و کثافتهای کنار درش.. مرا بیندازد توی اطاقک مترو و همه ی راه را به هیچ چیز فکر نکنم.. خفه ام میکند
چه تلخ شده ام من
همین دیروز نبود که نوشته ای با شور عشق نوشتم برای تو
نه! دیروز نبود انگار! سالها میگذرد از آن روز
من هیچ چیز نمیخواهم داشته باشم
جزقفس تنهایی خودم




Tuesday, October 23, 2007

سهم من این است
سهم من آسمانی ست
که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد
فروغ



مثل یک توپ کاموایی پشمی می ماند.. کرکی و سفید
قل میخورد انگار با آن پاها و پنجه های کوچکش
توی دستم نگهش میدارم ..سرش را کمی بالاتر می گیرم تا چشمانش مرا ببینند.. آن وقت توی چشمانش نگاه میکنم و میگویم
به زندگی من خوش آمدی.....اما ..هی! ..حواست باشد! به قدر خودت جا اشغال کنی ها! من سهمم را به کسی نمی دهم گفته باشم

دستم را به زمین نزدیک میکنم.. جستی میزند و می دود
میبینم تکه ای از دلم را که چطورلا به لای بازیگوشی هایش گم میشود

و هنوز زیر لب تکرار میکنم..
من سهمم را به کسی نمیدهم! گفته باشم



........................

من یک سگ توله ی خیلی کوچک دارم از دیشب
اسم دخترانه ی خوب سراغ ندارید

:)


Saturday, October 20, 2007


سلام -
سلام -



روز از پرنده آغاز می شود
........