Thursday, November 21, 2013

همه عمر دیر رسیدیم


مرگ مثل جرقه های پر نور یک فشفشه ..برای دمی.. دقایقی.. چند روزی ..یاد آنکه را که رفته است  نوری چند برابر می بخشد..
آشنایان و نزدیکان دور هم جمع می شوند و خاطرات کهنه را از گوشه  کنار ذهن و کمدها و چمدانهای قدیمی بیرون میریزند ..
عکسی.. که کمی از گوشه ی صورتش از پشت سر کسی معلوم است..
کاغذ نوشته ای  مچاله در گوشه ی کیفی با دستخط اش..
هر چه خاطره قدیمی تر باشد حکایت از صمیمیت بیشتر دارد..احساس "-من صمیمی تر بودم!-" "-این را فقط من میدانستم!"چون مرحمی است که زخم را میسوزاند اما التیامش هم میدهد
"همین دیروز بود که..".... "چند شب پیش با هم بودیم." " هفته پیش دیدمش".. اینها اما خاطراتی هنوز زنده اند
خاطراتی که نبودن را ناباورانه تر به رخ میکشند... و هر کدام سرآغاز هق هقی و شیونی میشوند ..
"چقدر دوستش داشتم ها" "چه خوب بود و مهربان"  ..در لابلای هر حرف و گفتگو شنیده میشود..
جمله هایی که برای او که با همه ی خوبی هایش توی قاب روی طاقچه نشسته است اما.. شنیدنشان چه زود دیر شده است..
فنجانها از چای پر و خالی میشوند.. بشقابهای میوه از پوست نارنگی و خیار و حلوا ی نیم خورده ..
کم کم
گرمای زندگی بر حضور سرد تلخ مرگ پیشی میگیرد..
آشنایان از هم دور افتاده به جبر زمان و کار ..دیدار تازه کرده اند و از کودکان تازه بدنیا آمده و نوه ها .. عروس ها و دامادها پرس و جو میکنند..و غفلت روزمرگی به کلام بر میگردد
شب به پایان میرسد..
تن پوشهای سیاه مهربانانه یکدیگر را در آغوش میکشند و به هم قول میدهند دیدارها زود تر تازه شود.. شاید قبل از اینکه برای همیشه دیر شده باشد..
آری!
مرگ مثل جرقه های نورانی یک فشفشه میماند..
یک آن روشن میشود 
و
آن کس را که از سوختن نمیترسد با خود می برد
 و آنها که میمانند برای دمی.. دقایقی.. چند روزی..
 از ترس آن جرقه نورانی..از ترس مرگ
 به هم نزدیک تر میشوند..
 .............

به یاد منصور   

Tuesday, November 13, 2007

در مسیر خیابان کالج به سمت غرب باید سوار اتوبوس های برقی که روی ریل حرکت میکنند بشوم به نطر من یکی از کند ترین و پرماجرا ترین وسیله ی نقلیه ی عمومی اینجاست..بر خلاف اتوبوس ها که تقریبا همیشه سر وقت و منظم میایند و میروند.. این "استریت کار" ها همیشه دیر و زود دارند... گاهی دو سه تاشان پشت هم روی ریل ردیف می شوند.. گاهی هم صد ساعت باید بایستی تا سر و کله ی یکی شان پیدا شود ...یکی از نکته های با مزه و جالبش این است که برای عوض کردن مسیر.. راننده وسط خیابان! (ریل ها از وسط خیابان کشیده شده اند) با یک میله ی فلزی از اتوبوس پیاده می شود و میرود جلوی اتوبوس و میله را روی ریل میاندازد و خط را عوض میکند..در قرن بیست و یک دیدن یک چنین صحنه ای یک اتفاق تاریخی است! گاهی وقتها هم می شود وسط مسیر یکهو راننده اعلام میکند از ایستگاه بعدی مسیرش عوض میشود!! و همه باید پیاده شوند و با ماشین بعدی بروند..
اگر در این مواقع آدم عصبانی ای که زیر لب غر میزند و بد و بیراه میگوید ببینید شک نکنید که یکی از هموطنان خودمان است!! بقیه این اتفاق را یک مطلب معمولی می بینند انگار.. فقط گوشی های موبایلشان را بر میدارند و با حالتی بسیار مثبت ! تاخیر شان را به مقصد اعلام میکنند.. و ما همچنان تا آمدن اتوبوس بعدی زیر لب غر میزنیم!!
در این مسیر راننده ای هست که عادت جالبی دارد.. غلط نکنم قبلا خلبان هواپیما بوده.. مدام در میکروفونش برای مسافرین حرف میزند.. از جاذبه های توریستی و کوچه هایی که در مسیر است تعریف میکند.. درجه ی هوا را میگوید.. ساعت را اعلام میکند..از مد لباس مردم توی خیابان میگوید! جک تعریف میکند..
حالا اگر به مسافرین نگاه کنید فقط ایرانی ها هستند که لبخند میزنند! بقیه مثل چوب خشک نشسته اند و بیرون را نگاه میکنند یا مجله میخوانند..

دنیای غریبی ست ..نه؟


.............................