Sunday, August 24, 2014

تقاطعِ چهل و چهار و پنجاه و پنج




 حیاط پشت خانه 
 چتر آقتاب گیر
صندلی ها و میزی که از تاریکی انباری  بیرون آمده اند
رومیزی روی میز 
ظرفی از میوه..دو بشقاب..دو شمع روشن ...لیوان های  نیمه پر از یخ
آسمان گرگ و میش و گرمای رو به غروب
 بوی کباب... و صدای موسیقی  توی اطاق 
 خاطره ها و داستانهایی از گذشته ها 
......
در تاریکی شمعهای سوخته و خنکای لطیفِ نسیمِ اولِ شهریور
  و در لذت بشقاب ها و لیوان های پر و خالی
دستهایی صورتی را نوازش می کنند
و چشمهایی می بینند
و گوشهایی می شنوند
وحضوری ..حضوری را حس می کند
قلبی... قلبی را
 دو قلب آشنا
 مثل دو عدد پنج 


 در جایی اما
روی یک میز چوبی چند نفره
دو بشقاب ودو لیوان  پر و خالی می شوند بی لذت همراهی
 آغوشی بی پاسخ روی مبل جلوی تلویزیون میماند
 غریبه ای چشم هایش را بسته است
و غریبه ای دیگربا حسرت به پاییز خیابان های توی تلویزیون نگاه می کند
چشمهایی که نمی بینند
گوشهایی که نمی شنوند
حضوری که حس نمی شود
دو قلب غریبه انگار
پشت به هم
مثل دو عدد چهار





Sunday, August 17, 2014

دو قلب لازم است....قلبی که دوست بدارد.. قلبی که دوستش بدارند



:در یک کتاب خوانده ام شاید
قلب زن می تپد با صدای پای مرد که از خستگی روز به خانه برمیگردد
...آغوش مرد امن و پذیرا  است  برای سرگردانی ها و دلواپسی های زن
  بوی نان تازه و گلدانهای کنار پنجره در آشپزخانه حس گرم محبت است و عطر تند عرق و ادکلن مردانه و نور لرزان شمعهای روشن در اطاق..  حس داغ عشق

جایی خوانده ام
...مرد را نوازشی آرام میکند .. دستی گرم که روی شانه اش آرام بلغزد و پشت گردن را نوازش کند
و برای زن یک نگاه بس است..  نگاه پر تمنای مرد که حرارتش ازرانهای زن بالا میرود و حس 
امنیت و مالکیت را توی چشم های زن میگذارد

 زن قالب عوض میکند..
 و مرد نیمه ی ناتمام او را تمام میکند 
زن که ماده عقابی میشود بوقت پرواز.. مرد عقاب نر تیز بینی است در کنارش
زن که جوجه اردک زشت می شود ....مرد بالهای اش  را پناه میکند برای ترسهایش
زن دهان  است و مرد گوش
 زن اگر بغض است مرد شانه ی آرامش
زن اگر تنهاست..مرد دوست و همراه

  جایی خوانده ام
زن 
"زن"
نیست
اگر 
که 
مرد
"مرد"
نباشد


 اینها را در یک کتاب خوانده ام شاید
یا کسی برایم تعریف کرده 
 شاید هم جایی ..وقتی .. زندگی اش کرده ام
نمیدانم 


Thursday, July 03, 2014

کفشهایم کو؟



آیا من افسرده ام؟

کرکره ی پنجره های اطاق خواب همیشه باز است تا صبح با نور آفتاب که اطاق را روشن میکند    بیدار شوم..سی و پنج دقیقه.. تا برای رفتن به کار آماده شوم .. ده دقیقه آماده شدن قهوه صبح و نان تست.. از توی یخچال چیزی برای نهار بر میدارم و از خانه بیرون میزنم.. توی ماشین در راه .. یک تماس کوتاه : سلام سلام..داری میری؟ روز خوبی داشته باشی! نهار داری؟ خودت را خسته نکن 
..رادیو مصاحبه ای با یک نویسنده پخش میکند.نویسنده را نمیشناسم.. اما گوش میکنم 
چراغ قرمز قبل از اتوبان طولانی ست.. به دستهایم که روی فرمان محکم نشسته اند نگاه میکنم..به  لکه های ریز قهوه ای پشت دست هایم.. یاد دستهای مادرم می افتم
..نه ساعت بعد
از کار بیرون میزنم.. توی ماشین در راه یک تماس کوتاه: سلام سلام..آمدی بیرون؟ خسته نباشی! شام چکار کنیم؟ میبینمت
رادیو برنامه اقتصادی دارد.. سهامهایی که بالا کشیده اند و جنگ سامسونگ با اپل
نزدیک غروب پرنده ها بیشتر میشوند. روی سیمهای چراغ برق ردیف میشینند.. یک شکل و یک سو مثل یک خط سیاه
 به خانه میرسم..ده دقیقه بعد شام جلوی تلویزیون.. توی لیست برنامه های ضبط شده میگردم..یکی را انتخاب میکنم.. چایی بریزم؟ میوه؟  برنامه تمام میشود.. نگاه میکنم روی مبل چرت میزند ..صدایش میکنم ..دو بطری آب  از توی یخچال بر میدارد ..از پله ها بالا میرود.. چراغها را من خاموش میکنم و همیشه در این موقع به کتاب زویا پیرزاد فکر میکنم!

.. فردا صبح با نور آفتاب که اطاق را روشن میکند بیدار میشوم
 هر روز برنامه رادیو تغییر می کند
اما
زندگی من در تکرار .. تکرار میشود

دل خوشی هایم را میشمارم:
 گلهای توی باغچه.. درخت پرتقال که چند پرتقال سبز از آن اویزان است..گلدانهای سبز توی خانه..پیچکی که روی دیوار بالا رفته است.. 
..دلخوشی دیگرم خواندن وبسایتهای آشپزی ست شبها قبل از خواب 
محیط کارم را هم دوست دارم.. همکارهایم را که تنها دوستانم هستند.. اما ساعت طولانی کارم را دوست ندارم.. اینکه هر روز تمام وقتم سر کار میگذرد دوست ندارم.. کارم را دوست دارم به خاطر آدمهایش

همیشه به رفتن فکر میکنم.. 
 میروم هند.. یک دوره طولانی ویپاسانا.. بعد همانجا میمانم تا دو سال.. مثل آدمهای توی فیلم ها وارد   سازمان های خیریه میشوم ..لباسهای نخی میپوشم با صندل 

 میروم نیویورک.. یک اطاق  در منهتن ..کار پیدا میکنم و دوست پیدا میکنم و داستان مینویسم و عکاسی میکنم..مثل آدمهای سکس اند د سیتی

میروم تورنتو..کار.. آپارتمان در داون تاون و هر روز با ساب وی  سر کار میروم..کلاه و شال گردن و پالتو می پوشم و در برف با قهوه داغ منتظر اتوبوس میشوم 

میروم یک مسافرت طولانی با قطار.. چند هفته در قطار.. کتاب میخوانم.. دوست پیدا میکنم..از منظره های بین راه عکس میگیرم و به مقصد فکر نمیکنم


 توی رویاهایم همیشه یک نویسنده بزرگ میشوم که اتو بیوگرافی اش پر فروش ترین است..
فکر میکنم گذشته ی پرتلاطم  آدم باید به یک دردی بخورد.. مردم میخوانند وهم ذات پنداری میکنند با  سرگشتگی ها واشتباهات من. وخوششان میاید و کتاب پرفروش میشود و من درگذشته
خودم ثبت میشوم
به پولش فکر نمیکنم..چرا من هیچ وقت به پول فکر نمیکنم؟؟
 توی رویاهایم همیشه تنها ام.. تنها خانه دارم ..تنها سفر میکنم.. در تنهایی مینویسم
توی رویاهایم همیشه غمی با من است.. غمی که دوستش دارم.. غمی که مال من است.. مثل رشته ای  من را به خودم و گذشته ام و احساساتم و عشقهایم وصل میکند 



آیا من افسرده ام؟
آیا واقعیت زندگی را نمیخواهم زندگی کنم؟
یا جسارت ام را گم کرده ام؟


 
                                                          





Thursday, June 26, 2014

پس من کجا بودم ؟



ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ
ﺧﻨﻜﺎﻱ
 ﻣه ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ
 ﻳﻚ رﻭﺯ اﻭاﻳﻞ ﭘﺎﻳﻴﺰ
ﻻﺑﻼﻱ  ﻣﻮﻫﺎ و ﭘﺸﺖ ﮔﺮﺩﻧﻢ
ﻣﻲ ﭘﻴﭼﺪ

اﻳﻨﺠﺎ 
ﻫﻴﭻ ﻛﺠﺎﺳت

اﻳﻨﺠﺎ
 ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ اﺳﺖ

اﻳﻨﺠﺎ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ 

و ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎﺯ 
و ﻫﻮاﻱ ﺗﺎﺯﻩ 

ﺩﺳﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ اﺳﺖ اﻣﺎ 
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭا ﻣﻴﺒﻨﺪد

ﻣﺒﺎﺩا
ﻣﺒﺎﺩا
ﮔﺰﻧﺪ 
!ﺑﺎﺩ ﭘﺎﻳﻴﺰ

ﭘﻠﻜﻬﺎﻳﻢ ﺭا ﺑﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨم

....اﻳﻨﺠﺎ
اﻳن ﺟﺎ  ﺳﺖ
اﻳﻨﺠﺎ...
 اﻳﻦ  ﻭﻗﺖ  اﺳﺖ

Thursday, May 29, 2014

چه ديدم چه شد چون چگونه کدر شد؟ 
.زلالای ناب روانی که "من" بود؟







همین روزها که می شد.. منتظر تلفنش بودم .. بالاخره مرا جایی پیدا میکرد.. اول برای پیغامگیر خانه پیغام میگذاشت ..بعد به مطب زنگ میزد و سراغم را میگرفت..  من که میدانستم چه کارم دارد هر جور شده از هر جا که بودم به طرف بلوار و پارک لاله راهم را کج میکردم.. میدانستم مثل هر سال میخواهد سالگرد ازدواج مامان و بابا را به من یاد آوری کند.. هر سال توی تقویمش کنارچهارم خرداد  می نوشت  سالگرد ازدواج پری..  و روز بعدش را حتی پس از گذشت بیش از ده سال از فوت مادرش می نوشت تولد مادرم.. و چند روز بعدش تولد نینا بود
سلام و حال و احوال و فنجان های شفاف با گل گاو زبان تازه دم  ِارغوانی رنگ  ..و ظرف خرده نبات های زعفرانی
و بعد انگار میخواهد رازی را با من در میان بگذارد صدایش را کمی آهسته میکرد و می پرسید میدانی که سالگرد ازدواج مامان و باباست؟ و من مثل دختر بچه های فراموشکار انگار بار اولم باشد که میشنوم زود جواب میدادم.. ا ِ.. آره... وبعد میگفت خِوُرث* پخته ام برای آنروز.. و بعد میخواست تولدم را به خودم یاد آوری کند ..لبخندی با شیطنت میزند و میگفت: بعدش هم که..  زود میگفتم : از من دیگه گذشت!..  و می خندیدیم .. هدیه ی تولدم را معمولا همان روز می داد.. میگفت هر چه دوست دارم بخرم برای خودم
 میخواستم به مادربزرگم بگویم
 که یادم نرفته امروز بی یادآوری او
 این یعنی دختر بچه ی فراموشکار بزرگ شده دیگر در لا به لای تقویم ها و تاریخ

میخواستم به مادر بزرگم بگویم
!از من دیگر گذشت
سنگین شده ام
 هر چه بالا و پایین می پرم نمیتوانم خودم را روی لبه ی پنجره بالا بکشم .. بنشینم و بیرون را نگاه کنم
 توی هیچ گنجه ای نمیتوانم قایم شوم وکتاب های "نباید" بخوانم
خسیس شده ام.. دیگر به این فکر نمیکنم که اگر پول داشتم برای همه ی بچه های دنیا بستنی میخریدم
به جای کتاب ِ" به من بگویید چرا".. کتاب ِ" آیا ضرری برای من ندارد" .. را میخوانم
از دزد میترسم .. نکند بیاید و هر چه که دارم ببرد
توی کمدم پر است از لباس های بلند و تیره رنگ..شلوار مشکی و دامن و پیراهن..  و من لا به لای  آنها دیگر شلوار جین و تی شرتهای رنگی و شلوارک پیدا نمیکنم
 همش مواظب نگاه مردم ام..  همش به خودم توی آینه نگاه میکنم ..  که همه چیز مرتب باشد
  نگران پولم ..کار..بیمه.. قسط..بیماری..
نگرانم .. نگرانم..  و ترس از دست دادن دارد از دهانم بیرون می پرد..

می خواستم به او بگویم 
دیگر "خودم" نیستم..
خودم با من غریبه است
من" پیر است"
من" تنهاست"
من" خسته است"
خودم" را جایی گم کرده ام"


   برایم کیک گردویی درست کن با یک شمع به شکل سیب روی آن... درست مثل تولد دو سالگی ام ....چهل و دو سال بعد  



Thursday, May 15, 2014

سهم من این است



 از ساعت نه صبح تا چهار و بیست دقیقه بعد از ظهر

بیرون آوردن لباسها از توی خشک کن
پرداخت قبض های ماهیانه
یک ساعت ورزش
بار گذاشتن عدسی



و بدین سان است که کسی می میرد 
 و کسی می ماند                                             

                      "فروغ/تولدی دیگر"                                                                                       

Thursday, March 27, 2014

خود خواه



:آدمهای خوب

    ....آدمهای احساس های فرو خورده
حرف های نزده
....آدمهای راضی
             ...مطیع                

 آدمهای لبخند و سکوت دراجتماع پر هیاهوی نا آشنا
....آدمهای بی تفاوتی
                     آرام 
           .. دنباله رو
                     
آدمهای عذر خواهی
خجالت                        
حیا                                  
سنّت                                        
...آدمهای دیروز

 آدمهای " دیگران " خواه               



:آدمهای بد

..آدمهای خواسته های بارز
آدمهای اعتراض
عصیان                   

آدمهای خندهای بلند
قاطع                         
آدمهای انتخاب
 تغییر                    
تجربه                          
جسارت                                  

 آدمهای متفاوت

.....آدمهای فردا

  آدمهای "خود " خواه                








Sunday, January 19, 2014



برای 
 آغوشی از آرامش
چقدر زمان 
کافی ست؟

آنقدر-
که من نگاهم را پشت  پلک هایم
پنهان کنم
و تو
قلبت را در گوش من زمزمه کنی

زمان 
در مدار تکرار خویش می گذرد

نگاه من 
خالی و مضطرب می ماند
و قلب تو 
ساکت و بسته

برای 
آغوشی از آرامش
چقدر زمان 
باقی ست؟






Sunday, January 05, 2014

روزمرّگی






روز؛ مرگی ست این
هر روز که می میرد در انتظار 
روزی نو

خطهای پیشانی تو 
فرو رفته میشوند
و صورت من در قاب آینه آب می شود
هر روز 
که ما
از کنار هم میگذریم
چون دو خط موازی 
در دنیای دو بعدیِ خط ها و نقطه ها

روز؛ مرگی ست این
خورشید که می میرد در ساعت زود زمستان
 در انحنای گِردی زمین
چون گرمای تنِ تو
 در انتهای خستگی ِ یک روز
در دنیای سه بعدیِ آدمها و سایه ها
 
 روز؛ مرگی ست این
تکرارهر نَفَس 
به یاد آنچه گذشت
در دنیای بی بُعد ِ تغییرها و تنهایی ها 
 
در پایان این روزها
اما 
تو فرزندانت را در آغوش می کشی
با هیاهوی کودکانشان
من
هنوز
گلدان ساکت پشت پنجره را آب میدهم

 
 

Monday, December 16, 2013

چرا نگاه نکردم؟



:انگار یک دریچه ی بسته روی دیوار
      لبهای من
 و
 زنگار زمان


   :تق ای به در

 
هراس حجم یک هیاهوی زندانی ؟
یا
کشف حفره ی خالیِ یک تنهایی؟


پشت این دریچه
 زنی 
مسکن دارد
و 
در پس این لبهای بسته
چشم هایی است



    

 

Saturday, December 07, 2013

شور زندگی



شیرینی خامه ای
دوست دارد و
پیراهن قرمز

و رژ لبی که رنگش نرود زود
تا 
وقتی توی آینه نگاه میکند
غبار ایام 
را
به خطهای ریز لبخند سرخ اش
آذین کند

آغوش او 
همه 
شور زندگی است

با
دستهای تکیده و باریک
و ناخنهایی  هنوز زیبا

ملکه ای  است
که  با قلبش بر مردمانی حکومت میکند 
که خود پرورانده است
با خون دل و قطره های اشکش
  
  
و
زندگی را
هر روز
با ریه های عشق 
نفس میکشد

 

........

برای مامان ایران


Thursday, December 05, 2013

چراغ روی آلاچیق






دو هفته مانده به یلدا
نسترن باغچه گل داده است

و زن که 
فراموش کرده است
 شوق آدمکهای برفی را
     نفسهای صمیمی زمستان را
 
تنهایی اش را 
دفن میکند
در خاک گرم باغچه
با مورچه ها و مارمولک ها و قورباغه ها
  
تنهایی اش
 روی آلاچیق بالا می کشد
و باغچه را 
روشن میکند



Thursday, November 21, 2013

همه عمر دیر رسیدیم


مرگ مثل جرقه های پر نور یک فشفشه ..برای دمی.. دقایقی.. چند روزی ..یاد آنکه را که رفته است  نوری چند برابر می بخشد..
آشنایان و نزدیکان دور هم جمع می شوند و خاطرات کهنه را از گوشه  کنار ذهن و کمدها و چمدانهای قدیمی بیرون میریزند ..
عکسی.. که کمی از گوشه ی صورتش از پشت سر کسی معلوم است..
کاغذ نوشته ای  مچاله در گوشه ی کیفی با دستخط اش..
هر چه خاطره قدیمی تر باشد حکایت از صمیمیت بیشتر دارد..احساس "-من صمیمی تر بودم!-" "-این را فقط من میدانستم!"چون مرحمی است که زخم را میسوزاند اما التیامش هم میدهد
"همین دیروز بود که..".... "چند شب پیش با هم بودیم." " هفته پیش دیدمش".. اینها اما خاطراتی هنوز زنده اند
خاطراتی که نبودن را ناباورانه تر به رخ میکشند... و هر کدام سرآغاز هق هقی و شیونی میشوند ..
"چقدر دوستش داشتم ها" "چه خوب بود و مهربان"  ..در لابلای هر حرف و گفتگو شنیده میشود..
جمله هایی که برای او که با همه ی خوبی هایش توی قاب روی طاقچه نشسته است اما.. شنیدنشان چه زود دیر شده است..
فنجانها از چای پر و خالی میشوند.. بشقابهای میوه از پوست نارنگی و خیار و حلوا ی نیم خورده ..
کم کم
گرمای زندگی بر حضور سرد تلخ مرگ پیشی میگیرد..
آشنایان از هم دور افتاده به جبر زمان و کار ..دیدار تازه کرده اند و از کودکان تازه بدنیا آمده و نوه ها .. عروس ها و دامادها پرس و جو میکنند..و غفلت روزمرگی به کلام بر میگردد
شب به پایان میرسد..
تن پوشهای سیاه مهربانانه یکدیگر را در آغوش میکشند و به هم قول میدهند دیدارها زود تر تازه شود.. شاید قبل از اینکه برای همیشه دیر شده باشد..
آری!
مرگ مثل جرقه های نورانی یک فشفشه میماند..
یک آن روشن میشود 
و
آن کس را که از سوختن نمیترسد با خود می برد
 و آنها که میمانند برای دمی.. دقایقی.. چند روزی..
 از ترس آن جرقه نورانی..از ترس مرگ
 به هم نزدیک تر میشوند..
 .............

به یاد منصور   

Tuesday, November 13, 2007

در مسیر خیابان کالج به سمت غرب باید سوار اتوبوس های برقی که روی ریل حرکت میکنند بشوم به نطر من یکی از کند ترین و پرماجرا ترین وسیله ی نقلیه ی عمومی اینجاست..بر خلاف اتوبوس ها که تقریبا همیشه سر وقت و منظم میایند و میروند.. این "استریت کار" ها همیشه دیر و زود دارند... گاهی دو سه تاشان پشت هم روی ریل ردیف می شوند.. گاهی هم صد ساعت باید بایستی تا سر و کله ی یکی شان پیدا شود ...یکی از نکته های با مزه و جالبش این است که برای عوض کردن مسیر.. راننده وسط خیابان! (ریل ها از وسط خیابان کشیده شده اند) با یک میله ی فلزی از اتوبوس پیاده می شود و میرود جلوی اتوبوس و میله را روی ریل میاندازد و خط را عوض میکند..در قرن بیست و یک دیدن یک چنین صحنه ای یک اتفاق تاریخی است! گاهی وقتها هم می شود وسط مسیر یکهو راننده اعلام میکند از ایستگاه بعدی مسیرش عوض میشود!! و همه باید پیاده شوند و با ماشین بعدی بروند..
اگر در این مواقع آدم عصبانی ای که زیر لب غر میزند و بد و بیراه میگوید ببینید شک نکنید که یکی از هموطنان خودمان است!! بقیه این اتفاق را یک مطلب معمولی می بینند انگار.. فقط گوشی های موبایلشان را بر میدارند و با حالتی بسیار مثبت ! تاخیر شان را به مقصد اعلام میکنند.. و ما همچنان تا آمدن اتوبوس بعدی زیر لب غر میزنیم!!
در این مسیر راننده ای هست که عادت جالبی دارد.. غلط نکنم قبلا خلبان هواپیما بوده.. مدام در میکروفونش برای مسافرین حرف میزند.. از جاذبه های توریستی و کوچه هایی که در مسیر است تعریف میکند.. درجه ی هوا را میگوید.. ساعت را اعلام میکند..از مد لباس مردم توی خیابان میگوید! جک تعریف میکند..
حالا اگر به مسافرین نگاه کنید فقط ایرانی ها هستند که لبخند میزنند! بقیه مثل چوب خشک نشسته اند و بیرون را نگاه میکنند یا مجله میخوانند..

دنیای غریبی ست ..نه؟


.............................


Monday, November 05, 2007


اینجا انگار همان پنجره ی آشپزخانه ی خانه ی کلاریس باشد رو به نگاه امیل.. در کتاب چراغها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد


"چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمی پرسید تو چه می خواهی؟
جواب دادم میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم..میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم ....
ور ایرادگیرذهنم مچم را گرفت:
تنها باشی؟؟ یا با کسی حرف بزنی؟ "
خطی از کتاب




...................................


Saturday, November 03, 2007


این را سال پیش نوشته بودم.. در چشن دو سالگی! خواندمش.. حرفهای دیروزم را هم .. خنده ام گرفت.. بی اختیار شعر فروغ بر زبانم نشست که :
نگاه کن..
ای داد! نکند!! تو پیش نرفتی؟ تو فرو رفتی!؟

................



سالها گذشته اند و چیزهایی هست که تو پشت سر گذاشته ای..اتفاقها ..رابطه ها خاطره ها و یادهایی که پشت سر تو می آیند با تو. سرکه بر میگردانی تا باز هم ببینی شان ..تا تکرارشان کنی ..چون اشباحی که از نور می گریزند در بعد زمان ناپدید میشوند.. آنجا که ترا دیگر دسترسی به آنها نیست
.....
آینه ای هست یزرگ. در چهار چوب مسی انگار....بلند و عریض.
رازی ست در این آینه
باید روبروی آینه بایستی..خودت را تمام قد ببینی و تمام اطاق را و هر آنچه پشت سر توست در اطاق
بی آنکه سر بر گردانی همه چیز آنجاست روبروی تو
باید برای چند لحظه بی حرکت بمانی بی پلک زدنی
حالا
همه ی آن چیزها که پشت سر تواند در قاب آینه گیر می افتند.. حالا گذشته و حال را با هم رو در رو کرده ای
.......
من روبروی آینه ام
همه را می بینم ..دو سال پیش را..از آن هم پیشتر را
دوستانم را این گوشه و آن گوشه.. تو را و او را
خیابانهای رسیدن و کوچه های جدایی.. خانه ها و آدمها.. بوی آشنای دیروز
صدای سه تار و دف
نینای کوچک.. نینای بزرگ.. نینای شاد و نینای غمگین
سنگینی نگاه ها می آیند و فشار حرفها و هجوم فکرها
باران روزسیزده فروردین و سوسکهای تابستان.. خش خش برگهای پاییز پارک شفق..و زمستان چیتگر
در واحدی از زمان که نمیدانم چقدر است.. من در این دالان مجازی گم میشوم
انگار عروسک خیمه شب بازی .. که خدایش راه می برد
.......
من روبروی آینه ام
خودم را می بینم
همان نینای کوچک.. نینای بزرگ.. نینای شاد و نینای غمگین
به چشمهایم نگاه میکنم
آینه ای دیگر است این انگار
مرا به جایی می برد که نمیدانم کجاست
آینده ای ..غیر منتظره هایی که نیامده اند و هنوز سایه اند
خاطره هایی که چون روح های سرگردان منتظر کالبدی زمینی اند
فصل هایی دیگر.. آدمها و نغمه هایی دیگر.. بوی غریب فردا
سبکی و پرواز
انگار خدایی که تقدیرش را خود رقم می زند

گذشته را در قاب زندانی کرده ام و آینده را در چشمانم پرواز میدهم
حالا
من
دانستم راز آینه را

...............................................

اگر بهای زندگی را به قیمتش بپردازی.. ارزشی تر به زندگی نگاه میکنی
این را اینجا یاد گرفتم.. پس از دو سال

و هنوز به آن فکر میکنم
پس از سه سال







Thursday, November 01, 2007



و عشق ِ سُرخ ِ يک زهر
در بلور ِ قلب ِ يک جام

و کش‌وقوس ِ يک انتظار
در خميازه‌ي ِ يک اقدام

و ناز ِ گلوگاه ِ رقص ِ تو
بر دلداده‌گي‌ي ِ خنجر ِ من...

و تو خاموشي کرده‌اي پيشه
من سماجت،

تو يک‌چند

من هميشه.

و لاک ِ خون ِ يک امضا......
که به نامه‌ي ِ هر نياز ِ من...
زنگار مي‌بندد

و قطره‌قطره‌هاي ِ خون ِ من
که در گلوي ِ مسلول ِ يک عشق...مي‌خندد


و خداي ِ يک عشق
خداي ِ يک سماجت
که سحرگاه ِ آفرينش ِ شب ِ يک کامکاري....مي‌ميرد


[ از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش
با دهان ِ خونين ِ يک زخم

بوسه‌ئي گرم مي‌گيرد
:

« ــ اوه، مخلوق ِ من!
بازهم، مخلوق من

باز هم
مي‌ميرد ]!



و تلاش ِ عشق ِ او
در لبان ِ شيرين ِ کودک ِ من
مي‌خندد
فردا

و از قلب ِ زلال ِ يک جام
که زهر سرخ یک عشق را در آن نوشیده ام



و از خميازه‌ي ِ يک اقدام
که در کش‌وقوس ِ انتظار ِ آن مرده‌ام
و از دل‌داده‌گي‌ي ِ خنجر ِ خود
که بر نازگاه ِ گلوي ِ رقص‌ات نهاده‌ام
واز سماجت ِ يک الماس
که بر سکوت ِ بلورين ِ تو مي‌کشم


به گوش ِ کودک‌ام گوش‌وار مي‌آويزم!


و به‌سان ِ تصوير ِ سرگردان ِ يک قطره باران
که در آئينه‌ي ِ گريزان ِ شط مي‌گريزد،
عشق‌ام را بلع ِ قلب ِ تو مي‌کنم:
عشق ِ سرخي را که نوشيده‌ام در جام ِ يک قلب که در آن ديده‌ام گردشِ
مغرور ِ ماهي‌ي ِ مرگ ِ تن‌ام را که بوسه‌ي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خون‌آلود ِ زخم‌اش از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش


و چون سماجت ِ يک خداوند

خواهد مُرد سرانجام
در بازپسين دَم ِ شب ِ آفرينش ِ يک کام،


و عشق ِ مرا که تمامي‌ي ِ روح ِ
اوست
چون سايه‌ي ِ سرگردان ِ هيکلي ناشناس خواهد بلعيد
گرسنه‌گي‌ي ِ آينه‌ي ِ قلب ِ تو!



و اگر نشنوي به تو خواهم شنواند
حماسه‌ي ِ سماجت ِ عاشق‌ات را زير ِ پنجره‌ي ِ مشبک ِ تاريک ِ بلند که
در غريو ِ قلب‌اش زمزمه مي‌کند:

«ــ شوکران ِ عشق ِ تو که در جام ِ قلب ِ خود نوشيده‌ام

خواهدم کُشت.
و آتش ِ اين‌همه حرف در گلوي‌ام

که براي ِ برافروختن ِ ستاره‌گان ِ هزار عشق فزون است

در ناشنوائي‌ي ِ گوش ِ تو

خفه‌ام خواهد کرد
!»

شاملو

..................................

فرداست روزی که سه ساله میشود این سفر نامه ی غربت من!
فرداست که جشن می گیریم فرار با افتخارم را !
فرداست که قرار است روزشماری کنم برای ایستادن زیر تصویر قاب شده ی مضحک ملکه با آن لباس گل منگلی و لبخند مصنوعی اش. و به سر مبارکش قسم یاد کنم که شهروند کانادایی شدن من فقط و فقط بخاطر علاقه ی قلبی من به این سرزمین است و نه اصلا و ابدا و خدای نکرده به خاطر داشتن دفترچه ای که راه را برای فرارهای من هموار تر میکند!
به یادت هزار بار میخوانم این عاشقانه ی تلخ شاملو را.. فکر میکنم از عشق چه دورم این روزها.
و این راز دردناک را به تو میگویم اگر که بخوانیش :

انگار عشق‌ام را بلع ِ قلب ِ تو کرده ام:
عشق ِ سرخي را که نوشيده‌ام در جام ِ يک قلب که در آن ديده‌ام گردشِ
مغرور ِ ماهي‌ي ِ مرگ ِ تن‌ام را که بوسه‌ي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خون‌آلود ِ زخم‌اش از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش


و..انگار چون سماجت ِ يک خداوند

لا به لای همان خاطرات سالهاست که مرده ام....



Wednesday, October 31, 2007


مریم دوست همیشه با من دوران راهنمایی و دبیرستان بود
از آن دوست ها که هر کاری میخواهی بکنی باید با او بکنی
از آن دوست ها که یکهو در دل مامان و بابا جا باز میکنند و اجازه ی ورود میگیرند و بعد از آن با آوردن اسم رمز" مریم ".. همه چیز و همه کار مجاز میشود
و این برای عنان گسیخته ای مثل من کم موهبتی نبود
جمله ی من این بود: دلم می خواهد یه کار هیجان انگیز یواشکی بکنیم!! و بعد با تایید مریم! بساطش جور میشد
یکی از کارهای یواشکی ما این بود که سر ایستگاه اتوبوس خودمان پیاده نشویم! همینطور با اتوبوس برویم ببینیم چه میشود!!! و سر از چه جاهایی در میاوردیم
کار یواشکی دیگر پیدا کردن آدرس و محل زندگی آدمهای معروف سینمایی آن موقع بود!! مثلا یادم هست خانه ی بهرام بیضایی را که پیدا کرده بودیم.. یک روز کلاس زبان نرفتیم و روبروی خانه اش انقدر ایستادیم تا بلکه ببینیمش که نشد! همانجا با هم نمایشنامه ی مرگ یزدگردش را بلند بلند میخواندیم و تمرین بازیگری میکردیم! بلکه ما را دید و خواست با ما حرف بزند! نمی بایست بی تجربه و بی سواد جلوه کنیم که
یکبار هم با بساط نعلبکی و کاغذ ..روح مرحوم داستایوفسکی را اظهار کردیم! و از او چند جمله ی ادبی پرسیدیم! یادم هست مریم برای تایید وجود روح داستایوفسکی از او پرسید فئودور! اگر خودت هستی یک جمله ی آشنا بگو! و بعد روی کاغذ حروف چرخیدند که: آلیوشا! دروغ تو را بیچاره خواهد کرد! و من و مریم در حالیکه آب دهانمان را با ترس قورت می دادیم با هم گفتیم... وااای! برادران کارامازوف
خلاصه.. این کارهای یواشکی حکایت مفصلی دارد...
.........................

این روزهای ابری دل گرفته ..روی خاک سرزمینی که نقشی از من ندارد..روزهایی ست که دلم لک زده برای یک کارهیجان انگیز یواشکی ..یک دوست قدیمی سراغ ندارید؟